ادامه دغدغه ها:d - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 18:02
امشب انشالا میریم عروسی. نازبانو شانس من نمیخوابه:ا نمیدونم چیکار کنم. دستمال مرطوب هاش رو برداشته و داره بازی میکنه. میترسم مثل اون روز که مهمون داشتم تا ۷ نخواد بخوابه. کاش بخوابه و سرحال شه و تا او
خدایا هستی؟ - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 18:02
دارم از غصه می میرم سرم درد گرفته. نمیدونم چطور بخوابم. هر سری همسر تنها بره خونه مادرش ما یک بدبختی جدید خواهیم داشت.درد و بلای بدبختی های قبلی بخوره تو سر من! رفتیم ختم فامیلش. بعد مر
ادامه عملیات ... - تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 1:46
امشب طبق تصمیم قبلی نرفتم خونه مادرشوهر. اما همسر رفت. بدون بحث و ... حتی گفت بزارمت خونه مامانت که برای جلوگیری از حساسیت های احتمالی گفتم نهجاری ها هم نرفته بودن. شوهراشونم! الان تازه من بی عرضه ترینشونمهمسر که رفت دلم برا نازبانو سوخت. حاضر شدم و با هم رفتیم کلی تو پاساژا گشتیم. دخترم کیف کرد. وق...
خداقوت - تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 1:46
از صبح کلی کار کردم. هویجا رو شستم. اب میوه گرفتم و ابمیوه گیری رو شستم. سبزی شستم و کاهو و کلم برکلی(یه جا بود که ارزون بود و خریدیم).غذا درست کردم. سطل رو شستم و پایه گل رو. نازبانو رو هم سرگرم کردم این وسط. تازه هنوز به گلدونای بیچاره اب ندادم و خستم.و الانم دارم باهش بادکنک بازی میکنم. Let's blo...
خب بدی از خودتونه! - تاریخ: 1398/1/10 ساعت: 1:46
یکی از جاری ها که مدعی بود شده با دعوا جمعه نمیره خونه مادرشوهر رفته بود! به خواهرشوهرا سلام نکرده بود و بدون خداحافظی اومده بوده.امشب ما رفتیم. یعنی تا آقای همسر اومد و رفتیم شد ۱۱ و نیم. نازبانو بغل
سوالات جدید! - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:34
آدم بچه دار که میشه براش یه سوال پیش میاد و اونم اینکه چرا همه کمدها و کشوهای خونه رو قفل دار نمیسازن!والا با این وروجک های دوست داشتنی!
همسر خوب - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:34
پریشب قبل خواب الکی بحث کردیم. بعد من شوخی شوخی باد کردم و چون محل نداد جدی شدم. دیروز ظهر که اومد کلی بوس کرد که آشتی کنم. مینویسم شاید چشمای کورم دید خوبی هاشو! الانم زنگ زد رفته بود برام گوشت بگیره برا کمپوت گوشت تا قوی بشم. خدا خیرش بده و به منم انصاف
تمیزکاری - تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 0:34
دیروز صبح نزدیک ۳ ساعت اشپزخونه رو مرتب میکردم. عصرم که همسر اومد بعد بیدار شدن افتادیم به تمیز کردن خونه. این مدت که مریض بودم و متاسفانه هنوزم هستم، جارو نکشیره بودم و خونه افتضاح شده بود. بعد ۲ ساع
. - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 7:47
این که این موقع شب بیدارم هیچ دلیلی نداره جز خانواده شوهر! کلی هی فکر کردم که کارم بد بوده یا نه. اما همین الان یادم اومد که همیشه تر زده شده به جمعه های من به خاطر نحسی اونا. انشالا ریششون خشک بشه
خساست - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 7:47
اومدم تو اتاق تا قیافشو نبینم. صبحی باز برا مصاحبه باید سوار هواپیما میشدم. برای بار اخر تو خواب به نازبانو شیر دادم و رفتم. ۲۰ دقیقه به پرواز رسیدم، اما راهم ندادن. به گمونم جامو فروخته بودن. مجبور ش
اوضاعیه داریم... - تاریخ: 1397/9/27 ساعت: 7:47
میخوام به مامان نگم که قهریم که جوش نزنن. ولی مگه میزارن از دیروز همینطور گیییر دادن بیاین ماکارانی بخورین! دیشب تو تلگرام بهش میگم فلانی هم ماکارانی دوست داره بده به اون. میگه نه نگه میدارم برا فردا
گردگیری دوباره - تاریخ: 1397/3/30 ساعت: 17:58
آخرین یادداشتم پاک شده !! بعد عمری آمده بودم و گرد و خاک وبلاگ را تکانده بودم که جانی بدهم به این سکوت اینجا. اما الان که نگاه کردم دیدم نیست! اشکالی ندارد. چیز خاصی هم نبود یک گردگیری کوچک بود، عین همین نوشته.یک ماه بود که درگیر مریضی ها بودم. از سرماخوردگی بگیرید تا گرفتگی کمر و ... خدا را شکر بال...
حس غریب لحظه آخر - تاریخ: 1397/3/30 ساعت: 17:58
وقتی که منتظری. وقتی که نمی دانی چه در انتظار توست. وقتی نمی دانی که باید شاد باشی یا غمگین. وقتی هم شادی هم نگران. لطفا برایم دعا کنید که بسیاااااااااااار محتاجم به دعای خیر شما
استتار! - تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 19:21
تا حالا پیش آمده که چیزی را استتار کنید؟ حتما شده. حالا بگویید پیش آمده که یک خوراکی را استتار کنید؟ آن هم در یخچال؟ بله، حتما این هم پیش آمده. کاری که امشب من انجام دادم و جدا از اینکه هنوز استرس لو رفتن را دارم، اما از فکرم در محل استتار و چگونگی آن کیف کردم! دعا کنید لو نروم!
تنهایی - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:10
در اکثر مواقع تنهایی چیز خوبی نیست. درست است که گاهی، فقط گاهی، نیاز داری که در خلوت خودت بنشینی و با فراغ بال خودت را بسپاری به سکوت اطرافت، اما در اکثر مواقع، بودن در جمع گزینه بهتری است. تنهایی خوب نیست. اینکه ببینی تو تنها تنهایی، بدتر. مثل دیروز من. رفته بودم آزمایشگاه و تنها تنها بودم. به دور
پراکنده نوشت - تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 7:10
* من موندم چه اصراریه که وقتی نمی تونید و استعداد رقص دو نفره رو ندارید، چرا تو عروسیتون آبروی خودتون رو با اون رقص ضایع می برید! عروس و داماد وقتی مدل خودشون می رقصیدن، خیلی خوشگل تر بود رقصشون! * دز (دوز؟) حسودیم زده بالا! وقتی خاطرات خوش عروسی ملت رو میشنوم پر از غصه میشم. نه اینکه خدای نکرده بر
میشه برام دعا کنین؟ - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 12:59
* اعصابم بدجوری خورده. نمی تونم ننویسم. خسته شدم. بریدم. و این وسط دلم چیزهایی رو می خواد و آرزو می کنه که می دونم عملی نمیشه. * بغض همه گلومو گرفته. * من چیکار کنم که کار نیست؟ خودمو بکشم؟ خدای مهربون، نمی شد یه کارم واسه من جور می کردی؟ این همه درس بخون آخرش هیچی به هیچی. بی پولی همیشگی، اونم تو ا...
تحقق آرزوهایم - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 12:59
دیروز صبح که متن قبل رو نوشتم حالم خیلی بد بود. اما عصرش همه چیز عوض شد. برنامه های جدید ریخته شد و آنقدر خوشحالم و هیجان دارم که حیفم آمد که این حال خوب را با شما به اشتراک نگذارم. لطفا باز هم برایم دعا کنید. دعا کنید تا همه چیز خوب پیش برود و درهای رحمت الهی برویم باز شود. انشالا. آمین
ماهی قرمز - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 18:41
هر سال عید نوروز، ماهی قرمز می خریم. این رسم همیشگیمان است و من هم عاشقشم. یه 2-3 سالی بود مجبورم می کرد که بعد عید ماهی قرمز رو بندازم تو حوض خانه یکی از اقوام. و خب در عرض یک ماه بعد، ماهی بیچاره جان به جان آفرین تسلیم می کرد. امسال دیگر روش نمی شد این را از من بخواهد. البته باز هم با شوخی و خند
نیمه پر لیوان! - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 2:58
یکی از فواید بارداری این است که لباس هایی که قبلا دوستشان داشتی و برایت بزرگ بوده اند، حالا اندازه ات شده اند! بله، می توانی چشمت را به تمامی لباس هایی که برایت کوچک می شوند ببندی و لذت ببری از لباس هایی که هیچ وقت اندازه ات نبوده اند! و حالا با خوشحالی آن ها را تنت می کنی و حتی می بینی که دارند تنگ...