خرید بک لینک

 عصری که از خواب بیدار شدم (دیروز را می گویم) حالم خوب شده بود. به عبارتی دیوهای درونم پرواز کرده بودند و خدا رو شکر رفته بودند. تنها بودم. بلند شدم و خانه را کمی جمع و جور کردم. لباس ها را انداختم تو ماشین. ظرف ها را هم. زنگ زدم و اطلاع دادم که می روم مسجد. شب شهادت بود و خدا رو شکر مسجد برنامه داشت. حدود 2 ساعتی آنجا بودم. نماز و دعاهای نذریم را که یه عالمه بود، خواندم. خیلی هم خوشحال برگشتم خانه. گوجه های زده دار را املت کردم ،به همراه سیر. بعد با سبزی خوردن بر بدن زدم و باقی مانده اش را گذاشتم برای صبحانه علاقه مندان.

امروز هم عهد کرده ام کاری که 10 روز است عقب می اندازم انجام دهم. یعنی حقیقت فرصت دیگری ندارم. داریم به مسافرت می رویم. (همان که قبلا برنامه اش را ریخته بودم). و لذا باید این کار را تمام کنم.

خدا را شکر که دوباره حالم خوب شد. خدایا خودت حال همه را خوب کن. الهی آمین


برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: سه شنبه 26 ارديبهشت 1396 ساعت: 2:12

صفحه بندی