همیشه از اینکه مردم خودشان نباشند بدم می آمده است. نمی دانم شاید اسمش مدارا کردن باشد، اما من دوست ندارم! مثلا اینکه در جمعی باشی و حرف هایشان را تایید کنی و در جمع دیگر، حرف متناقضی را تایید کنی!
یا از خواسته هایت به خاطر دیگری بگذری! من ترجیح می دهم طرفم با من کَل کَل کند و بعد هم را متقاعد کنیم و به نتیجه برسیم و یا عقاید خودمان را محترمانه نگه داریم برای خودمان.
چند وقتی است که احساس می کنم مراعاتم را می کند. الکی کوتاه می آید. الکی از موضعش پایین می آید؛ و این ها به خاطر شرایط من است. بعد می ترسم که بعدتر، وقتی شرایط عوض شد، عوض شود. آن وقت من چه کنم؟ منی که عادت کردم به کوتاه آمدن هایش. اصلا احساس می کنم خودش نیست، هر چند که این روزهایش مهربان تر است. اما من می خواهم با خودش رو به رو شوم.
غصه ام می گیرد.
و اضطراب.
و ترس.
از تمام شدن این روزها.
و من چه کنم آن موقع؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با مراعات هایش بیشتر احساس می کنم آدم مزخرفی هستم!
برچسب:
نویسنده: متین پاکدل