
کاش جایی بود در این دنیا که وقتی حوصله نداری، می رفتی آنجا. مثلا خانه هایی می ساختند برای اینجور مواقع. مثلا الان که من احساس می کنم وجودم بی اهمیت واقع شده، می رفتم آنجا و می گفتم من اینجا می مانم، چون حداقل برای خودم مهم هستم! اهمیت دارم! و خودم را دوست دارم.
بعد با آدم های غریبه آنجا گرم می گرفتی. درست مثل وقتی که وارد کوپه قطاری می شوی برای یک مسافرت طولانی. ممکن است هر نوع آدمی باشد، اما باعث می شود رها شوی. دلت خواست حرف بزنی و دلت نخواست ساکت گوش فرا دهی.
حداقل منفعتش این است که از کسانی که ناراحتت کرده اند دور می شوی. شاید قدرت را بدانند. اگرنه، همان بهتر که از هم دور باشید.
برچسب:
نویسنده: متین پاکدل