حتی از صدایش هم عصبی می شوم. ضربان قلبم محکم می زند و حالم بد می شود و با خودم به تمام نابرابری های دنیا فکر می کنم.
کاش هر مشکلی راه حلی داشت که می رفتی و می خریدی و تمام! مثل لباس! می روی بازار را می گردی و لباس دلخواهت را می خری . حالا شاید دلخواه هم نشود، اما بی لباس نمی مانی. اما بی راه حل، چرا!
و هیچ چیز در این دنیا به این اندازه من را آزار نمی دهد. که ندانم چه کنم. که راه حلی نیابم. یاد سری قبل می افتم که به قول او گردنم را کج کردم که اجناس را پس بگیرند. اما موفق شدم! و حس و حالم خیلی بهتر بود! درس عبرتی شد برایم. اما این بار چه کنم؟ و بارهای دیگر؟ کاش کسی بود که کمکم می کرد. مثلا آدرس مغازه لباس فروشی را می داد یا همراهیم می کرد برای خرید.
اما من تنهایم. و این مسئله همیشگی و حل نشده مرا نابود می کند.
می دانم که این خیلی ضعیف صفتانه است، اما امشب که "لیسانسه ها" را می دیدم، با خودم گفتم کاش سرطان داشتم! حتی در این صورت هم می توانستم مثل خیلی از موارد دیگر، مثل شیر، با سر بروم توی مسئله و با اعتقاد به اینکه "ترس از وقوع یک حادثه، بدتر از خود حادثه است" تکلیفم را با خودم مشخص می کردم. اما الان؟!
آآآآآآآآآآآآآآآه
برچسب:
نویسنده: متین پاکدل