خرید بک لینک

تا این لحظه بارها پیش آمده که فکر کنم که چرا؟ بارها پیش آمده که به خاطر موقعیتی که دارم و حرف های دیگران، آنقدر بغض گلویم را بگیرد که برای آرامشم تنها بتوانم بروم سراغ قران و کتاب خدا را باز کنم و آرام شوم با خواندن آیه هایی که خطاب به پیامبر می گوید که ما می دانیم چه می کشی و به حرف دیگران اهمیت نده

اما همیشه برایم سوال بوده که چه گناهی را مرتکب شده ام که خداوند اینگونه مسیرم را تغییر داد. که با وجود همه تلاش هایم، کسی مرا نمی بیند. گاهی بد خسته می شوم از اینکه بادی به غبغب نمی اندازم و خودم را نمی گیرم. شاید آن وقت بیشتر برایم ارزش قائل می شدند. اما نمی توانم! ساده انگارانه با همه گرم می گیرم و می خندم و مردم یادشان می رود موقعیت من را. بعد من بغض می کنم. وقتی که می بینم هر چه می گویم که والا، بلا، امروز کار دارم، مشغولم، باید فلان کار را انجام دهم. می خندند و به هیچ می انگارند! انگار نه انگار که من هم موقعیت خودم را دارم! 

خواهش می کنم اگر کسی نجابت کرد و خودش را نگرفت، شما خودتان موقعیتش را درک کنید و اگر نمی خواهید به او احترام بگذارید، حداقل همان یک بار که به اجبار و به دلیل کمبود وقت، از موقعیتش نام می برد، به او احترام بگذارید و فکر نکنید دارد مشق شبش را بهانه می کند!

اینقدر ساده مردم را له نکنید و اشکشان را در نیاورید...

برچسب: نویسنده: متین پاکدل تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:40

صفحه بندی